اعترافات یک پناهنده

متن مرتبط با «خود» در سایت اعترافات یک پناهنده نوشته شده است

هرکاری میکنید واسه خودتون باشه، فقط خودتون مهم هستید و خودتون...

  • نیلوبلاگ

    قرار بود مهمونی برم، نشد.... بعد مهمون اومد.... به هرحال من موهامو داشتم درست میکردم.... این تار سفید خودشو انداخت بیرون... که داشتم بی اراده میدادمش بره اون پشت مشتا... بعد ایستادم.... دیدم همینه که هست.... من در این سن اینو دارم.... و خب بیرونم باشه خیلی بد نیست.... چه بسا مهمونمون رفت، رفتم جلو آینه خودمو با همون تارمو دوست داشتم... میشه به چیزای دیگه هم بسطش داد.... +نوشته شده در شنبه ۴ ...

    ادامه مطلب
  • تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

  • نیلوبلاگ

    من عید که عیدی میگیرم، همه رو میزارم تو کشو؛ تا آخرسال هرجا گیر کنم یه پاتک میزنم... مثلا وقتی غذا آوردن، پول نیست... یا دارم میرم بیرون عجله دارم، وقت ندارم پول از بانک بردارم.... تا آخر سال تو این موارد لنگ نمیمونم. ولی امسال دیگه تقریبا به جز یه تراول و یه کم خرده چیزی نمونده.... اوضاع یکم درام تر از اونی هست که نشون میده.... +نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ساعت8:46 توسطپناهنده | ...

    ادامه مطلب
  • خودش عاقبت همه ما را به خیر کند

  • نیلوبلاگ

    من حساسم... من به اسم 8و8 حساسم...من به همه اون دوران و آدمهاش حساسم...و خب برخلاف تصور عموم، هیچ علاقه ای به بر.اند.اخته شدن نظ.ام و انق.لاب دیگر ندارم!!اما چیزی از حساسیتم کم نمیکند وقتی میشنوم؛آشیخ از صبح امروز در ح.ص/ر اعتصاب غذا کرده....و این برای مردی به سن و سال او و در آن شرایط اصلا خوب نیست! +نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ساعت17:13 توسطپناهنده | ...

    ادامه مطلب
  • شک کردم به خواسته خودم.... شک کردم به شناخت چندساله م از تو!

  • نیلوبلاگ

    هرچی فکر میکنم اون لحظه که اون حرفا از دهنت برای اولین بار بیرون اومد.... و من فقط داشتم مات و مبهوت نگاهت میکردم که تو چی داری میگی و من چی دارم میشنوم.... برای اولین بار حس کردم میخوام هرچه زودتر ازت دور شم و برم! من حتی مثل خیلی وقتا عصبانی نشدم.... فقط میخواستم برم و اون حجم از توهینی رو که به زعم تو شوخی بود، نشنوم.... و الان حتی نمیخوام دیگه به اون شخصیت فکر کنم.... چون به نظرم خیلی ترسناکه دخترک یکی یه دونه مامان و بابا، از شدت ناراحتی حرفای یکی، بخواد بغض کنه، گریه کنه.... من نمیتونم جدا از ناراحتی خودم، ناراحتی اونا رو برا خودمم ببینم! جای ترسناکش همینج...

    ادامه مطلب
  • داستان آدمها به خودی خود پیچیده س.... با مهربانی فقط لطیف ترش میکنم!

  • نیلوبلاگ

    میگن آدما وقتی میخوان برن مهربون میشن... از اینهمه صبوری و بی تفاوتی خودم نسبت بهش متعجبم! انقدر ناامید شده که گمان نمیکنم کاری برای نگهداشتن من انجام بده.... با این حال و با علم به این موضوع، از هر موقعی خوبتر شدم! شاید برای اینکه میدونم دارم میرم و دیگه بی توقع شدم و دوست دارم همیشه از من خوبی به یادش بیاد! ...

    ادامه مطلب