قرار بود مهمونی برم، نشد....
بعد مهمون اومد....
به هرحال من موهامو داشتم درست میکردم....
این تار سفید خودشو انداخت بیرون...
که داشتم بی اراده میدادمش بره اون پشت مشتا...
بعد ایستادم.... دیدم همینه که هست....
من در این سن اینو دارم.... و خب بیرونم باشه خیلی بد نیست....
چه بسا مهمونمون رفت، رفتم جلو آینه خودمو با همون تارمو دوست داشتم...
میشه به چیزای دیگه هم بسطش داد....