خرید بک لینک

هرچی فکر میکنم اون لحظه که اون حرفا از دهنت برای اولین بار بیرون اومد....

و من فقط داشتم مات و مبهوت نگاهت میکردم که تو چی داری میگی و من چی دارم میشنوم....

برای اولین بار حس کردم میخوام هرچه زودتر ازت دور شم و برم!

من حتی مثل خیلی وقتا عصبانی نشدم....

فقط میخواستم برم و اون حجم از توهینی رو که به زعم تو شوخی بود، نشنوم....

و الان حتی نمیخوام دیگه به اون شخصیت فکر کنم....

چون به نظرم خیلی ترسناکه دخترک یکی یه دونه مامان و بابا، از شدت ناراحتی حرفای یکی،

بخواد بغض کنه، گریه کنه....

من نمیتونم جدا از ناراحتی خودم، ناراحتی اونا رو برا خودمم ببینم!

جای ترسناکش همینجاست!

وقتی که تنها و مجرد زیر سرشون باشم، خیال خودمو اونا راحته....

نمیدونم چرا حد و مرز شوخیتو نفهمیدی و منو اینهمه پشیمون کردی!

پ.ن: دلبرکم چیزی نگو.... که خواب و رویای توام....

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 7:54

صفحه بندی