هرچی فکر میکنم اون لحظه که اون حرفا از دهنت برای اولین بار بیرون اومد....
و من فقط داشتم مات و مبهوت نگاهت میکردم که تو چی داری میگی و من چی دارم میشنوم....
برای اولین بار حس کردم میخوام هرچه زودتر ازت دور شم و برم!
من حتی مثل خیلی وقتا عصبانی نشدم....
فقط میخواستم برم و اون حجم از توهینی رو که به زعم تو شوخی بود، نشنوم....
و الان حتی نمیخوام دیگه به اون شخصیت فکر کنم....
چون به نظرم خیلی ترسناکه دخترک یکی یه دونه مامان و بابا، از شدت ناراحتی حرفای یکی،
بخواد بغض کنه، گریه کنه....
من نمیتونم جدا از ناراحتی خودم، ناراحتی اونا رو برا خودمم ببینم!
جای ترسناکش همینجاست!
وقتی که تنها و مجرد زیر سرشون باشم، خیال خودمو اونا راحته....
نمیدونم چرا حد و مرز شوخیتو نفهمیدی و منو اینهمه پشیمون کردی!
پ.ن: دلبرکم چیزی نگو.... که خواب و رویای توام....
برچسب:
نویسنده: مانی جلالی