داشت میگفت فلانی رفته بانه، تا با پولی که پدرزنش ریخته به حسابش،
جهیزیه بخره برگرده!!!
منم نه بردم، نه آوردم.... گفتم من که اصلا پول به تیر و تخته نمیدم!!
هرچیزی اندازه ش.... و مورد نیاز....
به اون نگفتم، ولی من با پول یه جهار عالی میتونم، یه خونه کوچیک بخرم....
که سرمایه خودم و به نام من باشه!!
نه اینکه بعد چندسال، اون وسایل صدنارم ارزش نداشته باشه!!
براش مثال زدم، خالم از دخترش پرسید من انقدر پول میتونم بهت بدم، جهاز میخوای یا خونه!؟
اونم گفت خونه....
بعدم با هم دوتایی شرط گذاشتن کار کنن تا بتونن وسایل رو قسطی بخرن!!
الانم 6 صبح دوتایی میزنن بیرون تا 5 6 عصر....
خیلیم خوبه... هم پسر قدر محبت میدونه، هم اینکه کارمشارکتی دارن....
دلسوز زندگیشون میشن وقتی آجر آجر رو هم گذاشتن...
حالا داشتم فکر میکردم، آخه من اینهمه اعتماد به نفس رو از کجا آوردم که انقدر راحت اینو میگم...
ازونجا که به خودم، عقایدم و حرفی که میزنم ایمان دارم و میتونم از تکتک حرفام دفاع منطقی داشته باشم!
و البته اینکه از لحاظ مالی به خودم مطمئنم که
اندازه خودم کمبودی ندارم بخوام یه جور دیگه وانمود کنم و نشون بدم!
ولی متوجهم همه همچین موقعیتی ندارن....
و این باعث میشه ارزشهاشون رو جور دیگه ای نشون بدن....
مثلا دیشب جایی بودم میگفت انقدر فاصله طبقاتی یه زوج زیاده....
که دختر گاهی باید به خاطر مارک نبودن کت شلوار باباش سرکوفت بشنوه!!!
و مورد تمسخر قرار بگیره...
متوجه نمیشم چرا باید تن به همچین ازدواجی داد....
وقتی طرفت جز در مسائل جنسی، نظر همسویی باهات نداره....
چرا باید انقدر پول، بتونه تو یه رابطه تاثیر بزاره...
و باعث کم و زیاد کیفیت یه رابطه بشه....