به وبلاگهایی سر زدم که سالها پیش دنبالشان میکردم....
چه بی رحمانه پرت شدم به تمام خاطرات واقعی از آن دوران!!
زمان که میگذرد... ما حل میشویم.... در زمان... در خودمان....
غافل از اینکه همه چی دست نخورده باقی مانده!!!!
و ما گمان میکنیم که گذشتیم....
ما هر تکه از وجودمان را در هر لحظه جا میگذاریم....
بی آنکه بفهمیم.... بی آنکه بدانیم....
سِر میشود ذهنمان در مسلخ روزمرگی....
یکجا که اثرش میرود.... میبینیم کمی از تکه هایمان کم شده....
دوباره سرگرم روزمرگی میشویم....
دوباره سِر میشویم....
حس غریبی ست.... که تو خودت باشی....
اما در عین حال، این تو، آن توِ قبل تر ها نباشد!!!
برچسب:
نویسنده: مانی جلالی