خرید بک لینک

حالا یا تیاتر دعوت میکند، یا رستوران یا سینما....

حالا حسودتر هم به نظر میرسد....

حالا حرفهایش بوی فرار نمیدهد.... آمده تا بماند!

حالا من مانده ام و این سرنوشت.... که مثلا چرا زودتر نیامد تا من انقدر گرفتار نباشم....

که تصمیم به رفتن نگرفته باشم....

که حالا برنامه هایم مثل یک تخم مرغ پخش دیوار شده....

و من مانده ام و نقشه هایی که برایم کشیده و نقشهایی که برای من خواب دیده....

وه که روزگار خوب میچرخاند همه چیز را.... آنقدر که سرمان گیج میرود و سر در نمیآوریم چگونه؟!

مثلا من بیایم و بگویم آنقدر آسمون و ریسمون شده تا ما با هم آشنا شویم کسی باور میکند؟

مثلا اینکه اگر احم.دی نژاد، قانون فلان را نمیگذاشت.... بعد فلان موسسات فلان نمیشدند،

بعد فلانی و فلانی همکار در نمیومدند... بعد پاسکاری به خارج نمیشدند....

بعد باز فلانی از خارجه برای آن یکی فلانی بسته نمیفرستاد، که گیرنده ش من باشم و همزمان دهنده به او....

و او را ظهرروزی از آبانماه جلوی در دانشکده هول هولی ببینم و هی بخواهم در بروم که کلاسم دیر شده و....

او محو چشمهای من، آه که چشمهایم همان روز که کت کرم رنگ داشت، او را گرفت!

و هی اصرار کند برسونم شمارو و من هی بگویم ممنون کلاس دارم، ممنون ماشین هست و ....

و خلاصه آنقدر معطل کند که بعد استاد به کلاس بروم!

و چندروز بعد پیغام دهد و فلان و بهمان....

میدانید.... اصولا انقدر تو این چیزها دست و پا چلفتی میزنم که روزیکه میخواستم بسته را بهش بدهم،

و تماس میگرفتم و اسمش را یادم نبود.... مدام میگفتم "جناب" من طرف فلانجا هستم، جناب ساعت چند میرسی شما و....

و جناب ماند و او هم!

و حالا همان جناب مانده و منی که حتی جرات نکردم، موضوع را به میمی بگویم....

با خودم فکر میکنم اولا چه کاریست فکرش را درگیر کنم....

بعدم تکلیفم برای خودم هم روشن نیست.... که چگونه غلطی، میتواند درست باشد؟

هنوز مانده حرفهایی که به او بگویم تا بعدترها مدعی نشود که چنین و چنان....

که اگر نخواست کسی خبردار نشود، من هم بروم پیش به سوی برادره....

باید بپرسم تاب لوس بازیهای مخصوص من را دارد؟

یا اصلا خودش چقدر پایه خل بازیهای من است؟

پ.ن: یکی از کارایی که مموت کرد این بود سیب رو بالا انداخت، منو اون پایین اومدیم!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 0:35

صفحه بندی