خرید بک لینک

آدمی یکجایی میخواهد نباشد.
میخواهد اینی نباشد که حال هست.
حس میکند تمام پازل زندگیش جابجا یا حتی گم شده است.
بعد میبیند نمیشود که نباشد.
آدمهایی هستند که میخواهند او باشد.
اما پازل زندگیش به هم ریخته است.
برمیگردد به خانه اول.
باز حال و احوال میکند با خودش.
منتظر میماند.
تلاش میکند برای حل معماهایش.
صبور میشود.
به آدمها فرصت میدهد.
اما میبیند نه!
نمیشود.
میخواهد از اینی که هست کنده شود.
خسته شده از بس میرود و نمیرسد.
چاره جویی میکند.
بله. به هجرت فکر میکند.
اینگونه هم از اینِ فعلی کنده میشود.
زندگی جدیدی در پی میگیرد.
هم آدمهای قبلی ارتباطشان با او حفظ میشود و غصه نمیخورند که او نیست.
بلکه میگویند هست، فقط دور هست!
هنوز چشمش به کورسوهاست.
هنوز هم صبور است.
اما در عین تحمل کمبودها، منتظر نیست.
چیزی برای از دست دادن نیست.
بنویسید وقتی بهبود اوضاع فعلیش را ندید، تصمیم گرفت جای فعلش را عوض کند.

پ.ن: هفدهم آذر تایپ شده بود.
امروز منتشر شد.

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: دوشنبه 30 دی 1398 ساعت: 11:26

صفحه بندی