دیروز داشتم فکر میکردم زلزله اردبیل چه جنب و جوشی داشتم و
چقدر کمک جمع کردم و پخش کردم! حتی اینجا اعلام کردم و یک نازنینی برام واریز داشت اون موقع ....
و الان چقدر درگیر هزار فکر شدم که حتی تاریخ و روزا از دستم در رفته و
فقط میتونم فکر کنم فردا چه کارهایی باید انجام بدم!
چقدر زندگیم فرق کرده و چقدر چینش وظایفم فرق کرده و چقدر حتی بیهوده به نظر میاد
این تکاپو برای گذران روزمرگی که شرایط سخت رو خودم با بی تجربگی بنا کردم و چاره ای
جز فرار رو به جلو ندارم در حال حاضر!
اما یکهو از صبح با یک تماس فکر دیروزم منو پرونده به اونچه که میتونم باشم....
تکاپو برای کمک و آشنایی چندساعته با آدمهایی که حتی یکبار هم ندیده بودمشون....
منو یکم به خودم برگردوند، قدمم یک شب بود....
ولی شاید برای اونایی که بسته بندی کردم و ماشین برای جابجایی هماهنگ کردم، بیشتر از یک شب
کاربرد داشته باشه....
قسمت نبود خودم برم، اما بدرقه شون کردم و میدونم جای خوبی رفتن....
طلب صبر و آسایش برای هموطنام میکنم.
امیدوارم تا چندماه دیگه دستم برای کمک بیشتر باز باشه....
نیازشون ممکنه تا مدتها ادامه پیدا کنه، نزاریم قطع بشه.
امیدوارم بتونم اون موقع هم کاری کنم.
آمین
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ساعت 2:53  توسط پناهنده |
برچسب:
نویسنده: مانی جلالی