آدمی اصلا نمیفهمد دقیقا کی و کجا دل و دماغش کش آمدند و
شل و وارفته پخش زمین شدن.... و این برای من عجیب عجیبه!
اگه بخوام بهترین دوره زندگیمو تکرار کنم، مسلما ۴ سال کارشناسیه....
شاد، رها، هرغلط و درستی رو مث بز اخوش انجام میدادم....
با بهترین بچه ها همگروه و همکلاسی بودم....
یه روز درکه، یه روز فرحزاد، یه روز گلابدره... یه روز کردان، یه روز کن!
ماشین داشتم، مسافرت خارجی تنها میرفتم،
رستوران ایتالیایی تو مرزداران پاتوق من بود با آدمهای مختلف!( انقد نرفتم اسمش فراموشم شده!!)
ولی حقیقتشو بخوام بگم همین الان رو هم که با گرفتگی گردن رو تخت دراز کشیدم دوست دارم!،
اینکه شبا با آرامش ۱۱ شب میخوابم و صبح پا میشم به کارام میرسم....
اینکه دغدغدم تفریح نیست.... کار و زندگیه و البته پایان نامه که گویی یوغ گردنم شده!
این آروم بودن رو دوست دارم.... این کش اومدن دل و دماغ رو پذیرا هستم!
برچسب:
نویسنده: مانی جلالی