خرید بک لینک

با یه جمعی بیرون بودیم؛

سر سفارش به توافق رسیدیم؛ همبرگر!

اون کسی که سفارش داد دیدیم برا خودش نگرفته!

گفتیم چرا؟ گفت رژیمم....

به پسرتوپولشم گفت برا تو و عمه یه نوشابه گرفتم زیاد نخور!

آقا این هی راه رفت، مام تو فضای باز مشغول خوردن....

تا اینکه تموم شد بلند شدیم،

کجاست؟ کجاست؟

دیدیم دوتا دکه پایینتر پشت به ما داره دولپی ساندویچ میخوره....

حالا ما ایستادیم، خواهرش گفت برم این نوشابه رو بدم، از گلوش بره پایین....

که دیدیم یه دلستر اون یکی دستشه....

به این نتیجه رسیدیم بریم سر خیابون بایستیم به روش نیاریم!

طاقت نیاورده بود تو اون خیابون شکم گرسنه بمونه!

+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶ساعت 12:5&nbsp توسط پناهنده |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

صفحه بندی